کار نکرده و ثوابِ اومده!

کار نکرده و ثوابِ اومده!

4 سپتامبر 2018 0 نوشته شده توسط امیرمهدی نقوی

پریروز تو کارگر شمالی نرسیده به بلوار کشاورز داشتم میرفتم که یک اتفاق باعث شد ذهنم به دور دست ها، زمان دبیرستان نزد اقای امینی بره. امیرحسین امینی عزیزم، معلم اخلاق و بزرگوارم که ازش خیلی چیزا یاد گرفتم و بخاطر نگرش و اخلاق و این چیزی که هستم بهش مدیونم و قطعا اگرخوبی ای در من دیدید احتمالش کم نیست که سرنخی ازش به اقای امینی و روزای پیش ایشون بودن برگرده. هر وقت از کسی میشنوم که میگه میخام معلم بشم، تو ذهنم اول با اقای امینی مقایسش میکنم و با منش ایشون ، اگرحرفی برای گفتن داشته باشه خیلی ذوق میکنم و میگم خوش بحال بچه هایی که تو معلمشون خواهی بود و در غیر این صورت فقط دعا میکنم که ضربه مهلکی به ذهن و اندیشه بچه ها نزنه.

بگذریم اون اتفاق چی بود و خاطره من با اقای امینی چه حرفی برای گفتن داره که وقتتون را بخاطرش گرفتم!

داشتم می رفتم وتو فکر استرسی که دیروز بخاطر حرکت ناشیانه ی یک نفر، سوار برموتور تو بلوار کشاورز بهم وارد شد فکرمیکردم. اینکه در اون لحظه چطور نفسم در سینه حبس شد که ناگهان با اینکه میتونستم به سادگی رد بشم، برای یک عابر مُسن توفق کردم تا اون رد بشه ولبخند رضایتش را دیدم. با خودم گفتم: “عه اره مهدی تو الان به سادگی استرس اون برای رد شدن از خیابون را از بین بردی و کاری کردی که با خیال راحت عرض خیابون را رد کنه”. یهو یاد حرف اقای امینی افتادم که میگفت:

من مطمینم روزی که نامه اعمالت باز بشه توش نوشته یک بیمارستان 30 هزار تخته که میلیون ها نفر توش سختی دردشون به اسونی و لبخند تبدیل شد. یک مدرسه بزرگ که هزاران هزار ادم با ایمان و خادم به خلق توش پرورش پیدا کردندو … . گفتم چی میگی اقای امینی، شما میدونی اینا چه هزینه های بزرگ و عظیمی می طلبه؟ کار یکی دونفر که نیست…. بهم گفت مهدی اشتباه نکن… لازم نیست اینکارا کرده باشی… کافیه که با کارات اینو ثابت کنی که اگر همونقدر دارا بودی و دستت به جایی می رسید اینکارو میکردی.بیمارستان را میساختی و مجهزش میکردی. مدرسه را تاسیس میکردی و معلمان خوب و بااندیشه استخدام میکردی و نگران تحصیل بچه ها بودی. خدا از کارای ریز ما خووووب این چیزا را میفهمه. پس لازم نیست اونکار های بزرگ را کرده باشی. تو باید خودت را برای انجامشون اماده کرده باشی. فقط همین! پس، از همین الان و باکارای خیلی کوچیکت، تخت های بیمارستانت را بیشتر کن!

 

خیلی ارزوی بزرگیه اینکه استرس این مردم را به صفر برسونیم. همه وقتی بهش فکرمیکنن میگن خب حتما باید یه کارخونه موفق بزنی که نان اور خونواده، امنیت شغلی داشته باشه. یا اگر تاجر بزرگی شدی اجناست را احتکار نکنی که هیچ، اونا را زیر قیمت بازار به دست مشتری برسونی یا از اینجور مسائل کلان… ولی ایا اگر قبلا کم کردن استرس یه عابر پیاده را برای عبور از خیابون کم نکرده باشی، میتونی کار به این بزرگی بکنی؟ بنظرم نه!

و اینطوری شد که من بعد هر توقفم با لبخند به عابر پیاده نگاه میکردم و خیلی حس خوبی داشتم. باید از همین جا ها شروع کنیم که تهران، شهر به این پر استرسی و ایرانمون، کشوری با این حجم از التهاب، به محلی برای ارامش باور نکردنی تبدیل بشه. از کارای کوچیک، از رفتار های خیلی ساده…

.

بیاییم نسبت به همدیگه مهربون و مهربونتر بشیم…