چششششم

29 آگوست 2018 0 نوشته شده توسط امیرمهدی نقوی

من خیلی حالم خوبه و الان جدا شوق نوشتن دارم بعد این مدت غفلت در بروزرسانی بلاگ. دلیلش را میپرسی؟ الان میخام بگم…

میدونی چیه؟ تنبلی، کرختی و پشت گوش انداختن بخش بزرگی از زندگیم را تشکیل داده بود. (چرا “بود”؟ چون دیگه نمیذارم باشه). هر روز به بهونه عشق و علاقه به پیشرفت و یادگیری و کدزنی صبح تا شب پشت لپتاپ و بقول خودمون خوف بازی و کدزنی… ولی هر چه گذشت دیدم من اون ادم نیستم و اینطوری نمیتونم تا مدت طولانی ادامه بدم. من برون گرام، عاشق صحبت کردن با ادمام، عاشق سفر و عکاسی ولی بخاطر کار، داشت اینا ازم گرفته میشد. یواش یواش دلتنگ ادما شدم، دلتنگ حرف زدن و کنارشون راه رفتن. اخر هفته ها جوابگوی نیاز من نیست. شنیدن صدای دوستام برای من عنصر حیاتی توی زندگی محسوب میشه و خب این موضوع را فهمیدم ولی امان از تنبلی و بی توجهی…

(میخام نولان بازی در بیارم!)

نیاز بود به هیجان به سرعت به یه حس جدید.کنده شدن از روزا با مترو و تاکسی رفتن.از راه برگشت و 15 دقیقه منتظر بی ارتی وایسادن و تا مترو حبیب الله له شدن! سرجمع 2 ساعت ناقابل را به راحتی از دست میدادم. به سرم زد موتور خریدن و موتور سواری اما یه اتفاقی افتاد که با اینکه موتور داشتم، حسش نبود که با موتور برم سر کار و باز ماجرای همیشگی رسیدن به کار وبرگشتن.

دیروز دل رو( را جانا! ) به دریا زدم و با موتور رفتم و برگشتم و امروز هم با اعتماد بنفس کامل و بدون اینکه پاهام رو پدال ترمز احساس لرزش کنه، اینکارا تکرار کردم. و ساعت رفت و برگشتم به یک ساعت یعنی نصف کاهش پیدا کرد! و اصلا مساله این نیست! مساله ای که حال منو خوب میکنه این گذر از خیابون هاست. دیدن چیزایی که تا حالا ندیده بودم و حسش نکرده بودم تو این سه سالی که تهرانم. اینکه از انقلاب میندازم تو کشاورز و تغییر دما را لمس میکنم. اینکه از حافظ میندازم تو ولیعصر و بوی خیابون ها عوض میشه رو حس میکنم. اینکه بوی اسفند را تو پشت چراغ قرمز، از اون اسفنددونی که اون خانم با بچه بغلش داره دود میکنه، (چه حس ناب و در عین حال تلخ ولی قشنگ) استشمام می کنم.نمیدونی که چقدر من را به خاطره بازی وادار میکنه . دیدن های‌های گریه کردن اون دختر پشت ماشین،(خیلی بده که میگم ولی )دیدنیه چون بدیعه برام.اینکه بعد از مدتها تو این جاهایی که دارن شیرینی و شربت عید میدن، می‌ایستم وشربت وشیرینی میخورم و منو میبره به زمونی که خودم هم از اون شیرینی‌پخش‌کن ها بودم، حالمو دگرگون میکنه. من خیلی از این اتفاق ، از موتور سوار شدن حس خوبی دارم.

و خب قسمت خطرناک ماجرا را هم بگم البته. من از خط ویژه نمیخاستم رد بشم ولی وسوسه میشه ادم اخه. چون خیابون برگشت از توانیر تا ولیعصر یکطرفس به سمت ونک و تنها راه رسیدن به میدون جهاد و ولیعصر رفتن از خظ بی ار تیه که خیلی راه را سریع میکنه. منم پشت چند تا موتور افتادم و اونا شروع کردن به رفتن و دیدم پلیس بهشون گیر نمیده. بعد ایستگاه سوم بود که یهو اقا پلیسه روبروم وایستاد و گفت اروم اروم وایسا. وایسادم و قلبم گروب گروب داشت میزد. منم طبق روال عادی که همه مردم ایران خوب بلدن، شروع به عجز و لابه و اینا و اوردنِ استدلال های ایرانی!، تونستم از دستشون ازاد بشم . بعدش پلیسه گفت دیگه تو خط ویژه نبینمتاااا منم گفتم چششششم!

( پرده بعدی)

دیروز خواستم مرخصی بگیرم برای رفتن به کردستان و اینا. خیلی دلم برای سفر تنگ شده. امید بهم گفت تاخیر زیاد داری. منظم شو. گفتم چششششم! گفت شرکت به کار بیشترت نیاز داره، گفتم جهنم و ضرر نمیرم، اینم چششششم! ولی خب جدا دلم سوخت ولی باید بفهمم برای قدم برداشتن تو این راه، راه پیشرفت و رسیدن به اون چیزی که میخام باید کمی از اون زندگی بی دغدغه و باحال که باخیال راحت یهو میزدم تو یه سفر 10 روزه ، باید بزنم…

(پرده اصلی ،پرده قبلی تکنیک کارگردانان ایرانی برای آب کردن تو فیلمه و کش دادنش بود!)

میدونم که چقدر دوس داره که به حرفاش اهمیت میدم و میگم چششششم ولی از طرفی هم میدونم چقدر از اینکه به حرفاش تا حالا جامه عمل نپوشوندم ناراحته و من اصلا دلم نمیخاد ازم ناامید بشه… از اون زمانی که اصرار به درس خوندنم داشت تا این تابستون که بهم می گفت ورزش کن، کتاب بخون، زودتر از کار بیا و به جنبه های دیگه زندگیت بپرداز، میوه بخور، زبان بخون و من همیشه بهش قول هایی میدادم ناکارآمد… دیگه بهت نمیگم چشششششم. دیگه نمیخام با عمل نکردن به اون همه حرفهایی که با اب و تاب زدی و من هم سراپا بهشون گوش بودم و قبول داشتم، اذیتت کنم. ناامیدت کنم. تمام سعیم را می کنم تا نقشِت تو زندگیم را پر رنگ تر کنم…

جوری که ببینی و لذت ببری…