فکرای نفرت انگیز

16 آگوست 2018 0 نوشته شده توسط امیرمهدی نقوی

دروغ میگفتن حرف بزن

#حرف_نزن

البته وقتی باهاش روبرو میشی،با خستگی، با دلخوری، ناراحتی، کلافگی و عصبانیت

شکوه و گلایه کردن دیگه تو فیلما هم جواب مثبت نداره. باید برای یافتن نمونه های موفقی از گله کردن و جواب خوب شنیدن به کتاب های قدیمی رجوع کنی. دیگه عشقای آتیشی الان هم مجالی برای عرض گله توی خودشون نمی‌بینن. به واقع چرا؟

⁦/*⁩*⁩*⁩*⁩*⁩/

شده فکری باشه که ازارتون بده ولی شما را مجاب به اندیشیدن در موردش بکنه. و خب لعنت به اون وقتی که بعد‌ دودوتا چهارتا حق با اون باشه ولی خب یکی نیست بهش بگه آخه لعنتی نمیخام تو را قبول کنم، تنهام بذار!!!

قبل اینکه بزرگ بشه، باید جلوش را بگیری. بعضی حرفا منطقا درسته ولی منطق که همه چیز نمیشه. به این جا رسیدیم با منطقمون. نتیجه ش چی شد؟ مرز، تنهایی ،جنگ! یه زندگی سخت و طاقت فرسا. باید الان که وارد دو دوتا چارتای جدی زندگی شدم، تکلیفم را با خودم مشخص کنم. برای خودم ریاضیات زندگیم را تعریف کنم . با خودم بگم دو تا چارتا یا نه، بگم لبخند بعلاوه لبخند میشه زندگی.

⁦/*⁩*⁩*⁩*⁩*⁩/

گاهی به تنهایی فکرمیکنم. به اینکه چقدر تنهام؟ یکم ؟ زیاد؟ نمی‌دونم اصلا پارامتر های تنهایی چیه؟ اینکه درون گرایی یا برون گرا باشی هم فکرکنم کلا پارامتر هارا عوض می‌کنه. بعضی وقتا با خودم این جمله هارا تکرار میکنم:

+تنهایی یعنی تعداد کسایی که باهاشون میخندی کم باشه

+تنهایی یعنی اینکه جمعه آخر هفته خوابگاه باشی

+تنهایی یعنی اینکه نزدیک ترین ادم بهت هم تو رو نفهمه

و خب اگر این سه تا تعریفش باشه و منم جدا برون گرا باشم، خب حس میکنم خیلی وقته تنهام. شاید اون وقت که اتاق 403: bad request را ترک کردم باید مبدا تنهایی من نامید. شاید هم وقتی که نفهمیدم روزا داره میگذره دوستام دارن دور و دورتر میشن، به فکرادمای جدید نیفتادم. شدم شبیه قورباغه فرانسوی که آروم آروم وارد یک دوره عذاب شدم. فکر میکنم یواش یواش همه چی، کد، دوستام، فکرام، همه چی دست به دست هم بده که به یک درون گرایی کامل تبدیل شم یا شاید به یک برون گرای منزوی!

خدا داند …

نویسنده : یک شب نخوابیده ، زمان : ۷ صبح